| بخش ۳۸ - سوال دوازدهم - سوال از ماهیت نطق و بیان | ||
| چه بحر است آنکه نطقش ساحل آمد | ز قعرِ او چه گوهر حاصل آمد؟ | |
| بخش ۳۹ - جواب | ||
| یکی دریاست هستی، نطق ساحل | صدف حرف و جواهر دانشِ دل | |
| به هر موجی هزاران دُرِّ شهوار | برون ریزد ز نَقل و نصّ و اخبار | |
| هزاران موج خیزد هر دم از وی | نگردد قطرهای هرگز کم از وی | |
| وجود علم از آن دریای ژرف است | غلافِ دُرِّ او از صوت و حرف است | |
| معانی چون کند اینجا تنزُّل | ضرورت باشد آن را از تمثُّل | |
| بخش ۴۰ - تمثیل در بیان ماهیت صورت و معنی | ||
| شنیدم من که اندر ماهِ نیسان | صدف بالا رود از قعرِ عمّان | |
| ز شیبِ قعرِ بحر آید برافراز | به روی بحر بنشیند دهن باز | |
| بخاری مرتفع گردد ز دریا | فرو بارد به امر حقّ تعالیٰ | |
| چکد اندر دهانش قطرهای چند | شود بسته دهانِ او به صد بند | |
| رود با قعر دریا با دلی پر | شود آن قطرهٔ باران یکی دُرّ | |
| به قعر اندر رود غوّاصِ دریا | از آن آرد برون لؤلؤی لالا | |
| تن تو ساحل و هستی چو دریاست | بخارش فیض و باران علمِ اسماست | |
| خرد غوّاصِ آن بحرِ عظیم است | که او را صد جواهر در گلیم است | |
| دل آمد علم را مانند یک ظرف | صدف با علمِ دل صوت است با حرف | |
| نَفَس گردد روان چون برقِ لامع | رسد زو حرفها بر گوشِ سامع | |
| صدف بشکن برون کن دُرِّ شهوار | بیفکن پوست، مغزِ نغز بردار | |
| لغت با اشتقاق و نحو با صرف | همیگردد همه پیرامنِ حرف | |
| هر آن کو جملهْ عمرِ خود در این کرد | به هرزه صرفِ عمرِ نازنین کرد | |
| ز جوزش قشرِ سبز افتاد در دست | نیابد مغز هر کو پوست نشکست | |
| بلی بی پوست ناپخته است هر مغز | ز علمِ ظاهر آمد علمِ دین نغز | |
| ز من جانِ برادر پند بنیوش | به جان و دل برو در علمِ دین کوش | |
| که عالِم در دو عالَم سروَری یافت | اگر کِهتر بُد از وی مِهتری یافت | |
| عمل کان از سرِ احوال باشد | بسی بهتر ز علمِ قال باشد | |
| ولی کاری که از آب و گِل آید | نه چون علم است، کان کار از دل آید | |
| میان جسم و جان بنگر چه فرق است | که این را غرب گیری، آن چو شرق است | |
| از اینجا باز دان احوال و اعمال | به نسبت با علومِ قال با حال | |
| نه علم است آنکه دارد میلِ دنیی | که صورت دارد امّا نیست معنی | |
| نگردد علم هرگز جمع با آز | مَلَک خواهی سگ از خود دور انداز | |
| علومِ دین ز اخلاقِ فرشته است | نباشد در دلی کو سگسرشت است | |
| حدیثِ مصطفی آخر همین است | نکو بشنو که البتّه چنین است | |
| درونِ خانهای چون هست صورت | فرشته ناید اندر وی ضرورت | |
| برو بِزدای روی تختهٔ دل | که تا سازد مَلَک پیشِ تو منزل | |
| از او تحصیل کن علمِ وراثت | ز بهر آخرت میکن حراثت | |
| کتابِ حقّ بخوان از نفس و آفاق | مزیّن شو به اصلِ جمله اخلاق | |
وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
|
منابع متن شعر: ۱- وبسایت گنجور: شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۳۸ - سوال از ماهیت نطق و بیان ۲- کتاب گلشن راز، اثر: شیخ محمود شبستری با مقدمه و تصحیح و توضیحات به اهتمام دکتر صمد موحد ۳- کتاب شرح گلشن راز، اثر: الهی اردبیلی - مقدمه و تصحیح و تعلیقات: محمدرضا برزگر خالقی، عفت کرباسی ۴- کتاب شرح گلشن راز(مفاتیح الاعجاز) اثر: محمد لاهیجی گیلانی، پیش گفتار و ویرایش: دکتر علیقلی محمودی بختیاری |
تنبور: اسماعیل محمدی اودو (کوزه): اصغر محمدی دف: مهدی محمدی |
|---|