بخش ۴۲ - بیان توکّل و ترک جهد گفتن نخچیران به شیر 
طایفهٔ نخچیر دَر وادی خوش   بودشان از شیر دایم کش‌مکش
بس که آن شیر از کمین می در ربود   آن چَرا بر جمله ناخوش گشته بود
حیله کردند آمدند ایشان بشیر   کز وظیفه ما ترا داریم سیر
بعد ازین اندر پی صیدی میا   تا نگردد تلخْ بر ما این گیا
 بخش ۴۳ - جواب گفتن شیر نخچیران را و فایدهٔ جهد گفتن 
گفت آری گر وفا بینم نه مکر   مکر‌ها بس دیده‌ام از زید و بکر
من هلاک فعل و مکر مردمم   من گَزیدهٔ زخم مار و کَژدمم
مَردم نَفس از درونم در کمین   از همه مردم بتر در مکر و کین
گوشِ من لایُلْدَغُ المُؤمن شنید   قول پیغامبر به‌جان و دل گزید
 بخش ۴۴ - ترجیح نهادن نخچیران توکّل را بر جهد و اکتساب 
جمله گفتند ای حکیم با خبر   الحذَر دَعْ لیس یُغْنِی عن قدر
در حذر شوریدنِ شور و شر‌ست   رو توکّل کن توکّل بهتر‌ست
با قضا پنجه مزن ای تُند و تیز   تا نگیرد هم قضا با تو ستیز
مرده باید بود پیش حکمِ حق   تا نیاید زخم از ربُّ الفَلَق
 بخش ۴۵ - ترجیح نهادن شیر جهد و اکتساب را بر توکل و تسلیم 
گفت آری گر توکّل رهبر‌ست   این سبب هم سُنّت پیغمبر‌ست
گفت پیغامبر به آواز بلند   با توکّل زانو‌ی اشتر ببند
رمزِ الکاسِب حبیبُ الله شنو   از توکّل در سبب کاهل مشو
 بخش ۴۶ - ترجیح نهادن نخچیران توکّل را بر اجتهاد 
قوم گفتندش که کسب از ضعف خلق   لقمهٔ تزویر دان بر قدر حلق
نیست کسبی از توکّل خوب‌تر   چیست از تسلیمْ خود محبوب‌تر
بس گریزند از بلا سوی بلا   بس جهند از مار سوی اژدها
حیله کرد اِنسان و حیله‌ش دام بود   آنک جان پنداشت خون‌آشام بود
دَر ببست و دشمن اندر خانه بود   حیلهٔ فرعون زین افسانه بود
صد هزاران طفل کُشت آن کینه‌کش   وانک او می‌جُست اندر خانه‌اَش
دیدهٔ ما چون بسی علّت دروست   رو فنا کن دیدِ خود در دیدِ دوست
دیدِ ما را دیدِ او نِعْمَ العِوَض   یابی اندر دید او کُلّ غرض
طفل تا گیرا و تا پویا نبود   مرکبش جز گردن بابا نبود
چون فضولی گشت و دست و پا نمود   در عَنا افتاد و در کور و کبود
جان‌های خلق پیش از دست و پا   می‌پَریدند از وفا اندر صفا
چون به امر اِهْبِطُوا بَندی شدند   حبس خشم و حرص و خُرسند‌ی شدند
ما عیال حَضرتیم و شیر‌خواه   گفت الخَلْقُ عیَالٌ لِلاِلٔه
آنک او از آسمان باران دهد   هم تواند کاو ز رحمت نان دهد
 بخش ۴۷ - ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکّل 
گفت شیر آری ولی ربُّ العباد   نردبانی پیش پای ما نهاد
پایه پایه رفت باید سوی بام   هست جَبری بودن اینجا طمع خام
پای داری چون کُنی خود را تو لنگ‌‌؟   دست داری چون کُنی پنهان تو چنگ‌‌؟
خواجه چون بیلی به دست بنده داد   بی زبان معلوم شد او را مُراد
دستِ همچون بیل اشارت‌های اوست   آخر اندیشی عبارت‌های اوست
چون اشارت‌هاش را بر جان نهی   در وفا‌ی آن اشارت جان دهی
پس اشارت‌های اسرار‌ت دهد   بار بَر ‌دارد ز تو کارت دهد
حاملی محمول گرداند تو‌را   قابلی مقبول گرداند تو‌را
قابل امر ویی قایل شوی   وصل جویی بعد از آن واصل شوی
سعیِ شکرِ نعمتش قدرت بود   جَبر تو انکار آن نعمت بود
شکرِ قدرت قدرتت افزون کند   جَبرْ نعمت از کفت بیرون کند
جَبر تو خُفتن بود در ره مخُسپ   تا نبینی آن در و دَرگه مخُسپ
هان مخسپ ای کاهل بی‌اعتبار   جز به زیر آن درخت میوه‌دار
تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد   بر سر خفته بریزد نقل و زاد
جبر و خفتن در میان ره‌زنان   مرغ بی‌هنگام کی یابد امان‌‌؟
ور اشارت‌هاش را بینی زنی   مَرد پنداری و چون بینی زنی
این قدر عقلی که داری گُم شود   سَر که عقل از وی بپرّد دُم شود
زانک بی‌شکری بود شوم و شَنار   می‌برد بی‌شکر را در قَعرِ نار
گر توکّل می‌کنی در کار کن   کشت کن پس تکیه بر جبّار کُن
 بخش ۴۸ - باز ترجیح نهادن نخچیران توکّل را بر جهد 
جمله با وی بانگ‌ها بر داشتند   کان حریصان که سبب‌ها کاشتند
صد هزار اندر هزار از مرد و زن   پس چرا محروم ماندند از زمن
صد هزار‌ان قرن ز آغاز جهان   همچو اژدر‌ها گُشاده صد دهان
مکر‌ها کردند آن دانا گُروه   که ز بُن بر‌کنده شد زان مَکرْ کوه
کرد وَصف مکر‌هاشان ذوالجلال   لِتَزُولَ مِنۡهُ اَقْلالُ ٱلۡجِبَالُ
جز که آن قسمت که رفت اندر ازل   روی ننمود از شکار و از عمل
جمله افتادند از تدبیر و کار   ماند کار و حکم‌های کردگار
کسپ جز نامی مدان ای نام‌دار   جهد جز وَهمی مپندار ای عَیار
 بخش ۴۹ - نگریستن عزراییل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان و تقریر ترجیح توکل بر جهد و قلت فایدهٔ جهد 
زادمردی چاشتگاهی دررسید   در سرا عدل سلیمان در دوید
رویش از غم زرد و هر دو لب کبود   پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود‌؟
گفت عزراییل در من این چنین   یک نظر انداخت پر از خشم و کین
گفت هین اکنون چه می‌خواهی بخواه‌‌!   گفت فرما باد را ای جان‌پناه
تا مرا زینجا به هندِستان بَرَد   بوکْ بنده کان طرف شد جان برد
نک ز درویشی گریزانند خلق   لقمهٔ حرص و امل ز‌آنند خلق
ترسِ درویشی مثال آن هراس   حرص و کوشش را تو هندستان شناس
باد را فرمود تا او را شتاب   برد سوی قعرِ هندستان بر آب
روزِ دیگر وقتِ دیوان و لِقا   پس سلیمان گفت عزراییل را
کان مسلمان را به خشم از بهر آن   بنگریدی تا شد آواره ز خان
گفت من از خشم کی کردم نظر   از تعجّب دیدمش در رَهگذر
که مرا فرمود حق کامروز هان   جان او را تو به هندِستان ستان
از عجب گفتم گر او را صد پَر‌ست   او به هندستان شدن دور اندرست
تو همه کارِ جهان را همچنین   کن قیاس و چشم بگشا و ببین
از که بگریزیم‌‌؟ از خود‌‌؟ ای مُحال   از که برباییم‌‌؟ از حق‌‌؟ ای وبال

 وزن شعر:  فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

 منابع:

۱- وبسایت گنجور

۲- مثنوی معنوی بر اساس نسخه قونیه - به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش

۳- شرح مثنوی معنوی جلد یکم حاج ملا هادی سبزواری

۴- وبسایت واژه یاب


 نوازندگان:

تنبور: اسماعیل محمدی 

اودو (کوزه): اصغر محمدی 

دف: مهدی محمدی 


پیوست‌ها:

 دانلود فایل پی دی اف

 شرح ابیات نقل از کتاب شرح مثنوی معنوی - خواجه عبدالله انصاری