| ۶۶ - قصهٔ هدهد و سلیمان در بیان آنک چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود | ||
| چون سلیمان را سراپرده زدند | جمله مرغانش به خدمت آمدند | |
| همزبان و محرم خود یافتند | پیش او یک یک بجان بشتافتند | |
| جمله مرغان ترک کرده چیک چیک | با سلیمان گشته اَفْصَحُ مِنْ اَخیک | |
| همزبانی خویشی و پیوندی است | مَرد با نامحرمان چون بندی است | |
| ای بسا هندو و ترُکِ همزبان | ای بسا دو تُرک چون بیگانگان | |
| پس زبانِ محرمی خود دیگرست | همدلی از همزبانی بهترست | |
| غیر نطق و غیر اِیما و سِجل | صد هزاران ترجمان خیزد ز دل | |
| جمله مرغان هر یکی اسرار خود | از هنر وز دانش و از کار خود | |
| با سلیمان یک بیک وا مینمود | از برای عرضه خود را میستود | |
| از تکبّر نه و از هستی خویش | بهر آن تا ره دهد او را به پیش | |
| چون بباید بَرده را از خواجهای | عرضه دارد از هنر دیباجهای | |
| چونک دارد از خریداریش ننگ | خود کند بیمار و کَرّ و شَلّ و لنگ | |
| نوبت هدهد رسید و پیشهاش | و آن بیانِ صنعت و اندیشهاش | |
| گفت ای شه یک هنر کان کِهترست | باز گویم گفتْ کوته بهترست | |
| گفت بر گو تا کدامست آن هنر | گفت من آنگه که باشم اوج بَر | |
| بنگرم از اوج با چشم یقین | من ببینم آب در قعر زمین | |
| تا کجایست و چه عُمقستش چه رنگ | از چه میجوشد ز خاکی یا ز سنگ | |
| ای سلیمان بهرِ لشگرگاه را | در سفر میدار این آگاه را | |
| پس سلیمان گفت ای نیکو رفیق | در بیابانهای بی آب عمیق | |
| بخش ۶۷ - طعنهٔ زاغ در دعوی هدهد | ||
| زاغ چون بشنود آمد از حسد | با سلیمان گفت کو کژ گفت و بَد | |
| از ادب نبود به پیش شَه مقال | خاصه خودلاف دروغین و محال | |
| گر مر او را این نظر بودی مُدام | چون ندیدی زیر مشتی خاکْ دام | |
| چون گرفتار آمدی در دامْ او | چون قفس اندر شدی ناکام او | |
| پس سلیمان گفت ای هدهد رواست | کز تو در اوّل قدح این دُرد خاست | |
| چون نمایی مستی ای خورده تو دوغ | پیش من لافی زنی آنگه دروغ | |
| بخش ۶۸ - جواب گفتن هدهد طعنهٔ زاغ را | ||
| گفت ای شه بر من عور گدای | قول دشمن مشنو از بهر خدای | |
| گر به بطلانست دعوی کردنم | من نهادم سر ببُر این گردنم | |
| زاغ کو حکمِ قضا را منکرست | گر هزاران عقل دارد کافرست | |
| در تو تا کافی بود از کافران | جای گَند و شهوتی چون کافِ ران | |
| من ببینم دام را اندر هوا | گر نپوشد چشم عقلم را قضا | |
| چون قضا آید شود دانش بخواب | مه سیه گردد بگیرد آفتاب | |
| از قضا این تعبیه کی نادِرست | از قضا دان کو قضا را مُنکرست | |
| بخش ۶۹ - قصهٔ آدم علیهالسلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهی و ترک تاویل | ||
| بوالبشر کو علَّم الاَسْما بگَست | صد هزاران علمش اندر هر رگَست | |
| اسم هر چیزی چنان کان چیز هست | تا به پایان جانِ او را داد دست | |
| هر لقب کو داد آن مُبدَل نشد | آنک چُستش خواند او کاهل نشد | |
| هر که اول مؤمن است اوّل بدید | هر که آخر کافر او را شد پدید | |
| اسمِ هر چیزی تو از دانا شنو | سِرِّ رمز علَّمَ الاَسْما شنو | |
| اسم هر چیزی بر ما ظاهرش | اسم هر چیزی بر خالق سِرش | |
| نزد موسی نام چوبش بُد عصا | نزدِ خالق بود نامش اژدها | |
| بُد عمر را نام اینجا بُتپرست | لیک مؤمن بود نامش در اَلَست | |
| آنک بُد نزدیک ما نامش منی | پیش حق این نقش بُد که با منی | |
| صورتی بود این منی اندر عدم | پیش حق موجود نه بیش و نه کم | |
| حاصل آن آمد حقیقت نام ما | پیشِ حضرت کان بود انجام ما | |
| مرد را بر عاقبت نامی نهد | نی بر آن کو عاریت نامی نهد | |
| چشم آدم چون به نور پاک دید | جان و سرّ نامها گشتش پدید | |
| چون مَلَک انوار حق از وی بتافت | در سجود افتاد و در خدمت شتافت | |
| مدح این آدم که نامش میبَرم | قاصرم گر تا قیامت بشمرم | |
| این همه دانِست و چون آمد قضا | دانِش یک نهی شد بر وی خطا | |
| کای عجب نهی از پی تحریم بود | یا به تأویلی بُد و توهیم بود | |
| در دلش تأویل چون ترجیح یافت | طبع در حیرت سوی گندم شتافت | |
| باغبان را خار چون در پای رفت | دزد فرصت یافت کالا برد تَفت | |
| چون ز حیرت رَست باز آمد به راه | دید بُرده دزد رخت از کارگاه | |
| رَبَّنَا اِنَّا ظَلَمْنَا گفت و آه | یعنی آمد ظلمت و گُم گشت راه | |
| پس قضا ابری بوَد خورشیدپوش | شیر و اژدرها شود زو همچو موش | |
| من اگر دامی نبینم گاهِ حُکم | من نه تنها جاهلم در راه حُکم | |
| ای خنک آن کو نکوکاری گرفت | زور را بگذاشت او، زاری گرفت | |
| گر قضا پوشد سیه همچون شبت | هم قضا دستت بگیرد عاقبت | |
| گر قضا صد بار قصدِ جان کند | هم قضا جانت دهد درمان کند | |
| این قضا صد بار اگر راهت زند | بر فراز چرخ، خرگاهت زند | |
| از کرم دان این که میتَرساندت | تا به مُلک ایمنی بنشاندت | |
| این سخن پایان ندارد گشت دیر | گوش کن تو قصهٔ خرگوش و شیر | |
وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
|
منابع: ۲- مثنوی معنوی بر اساس نسخه قونیه - به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش ۳- شرح مثنوی معنوی جلد یکم حاج ملا هادی سبزواری نوازندگان: تنبور: اسماعیل محمدی اودو (کوزه): اصغر محمدی دف: مهدی محمدی پیوستها:
|
|---|