| بخش ۵۰ - باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکّل و فواید جهد را بیان کردن | ||
| شیر گفت آری ولیکن هم ببین | جهدهای انبیا و مؤمنین | |
| حق تعالیٰ جَهدشان را راست کرد | آنچه دیدند از جفا و گرم و سرد | |
| حیلههاشان جمله حال آمد لطیف | «کُلُّ شَیْءٍ مِنْ ظَرِیفٍ هوَ ظَرِیفٌ» | |
| دامهاشان مرغِ گردونی گرفت | نقصهاشان جمله افزونی گرفت | |
| جهد میکن تا توانی ای کیا | در طریق انبیاء و اولیا | |
| با قضا پنجه زدن نبود جهاد | زانکه این را هم قضا بر ما نهاد | |
| کافرم من گر زیان کردهست کس | در ره ایمان و طاعت یک نفس | |
| سَر شکسته نیست، این سَر را مبند | یک دو روزک جَهد کُن باقی بخند | |
| بد محالی جُست کاو دنیا بجُست | نیک حالی جُست کاو عقبیٰ بجُست | |
| مکرها در کسب دنیا بارِد است | مکرها در ترک دنیا وارد است | |
| مکر آن باشد که زندان حفره کرد | آنکه حفره بَست آن مکریست سَرد | |
| این جهان زندان و ما زندانیان | حفرهکن زندان و خود را وا رهان | |
| چیست دنیا از خدا غافل بُدن | نه قُماش و نَقده و میزان و زن | |
| مال را کز بهر دین باشی حَمول | «نِعْمَ المالُ الصالحُ» خواندش رسول | |
| آب در کشتی هلاکِ کشتی است | آب اندر زیرِ کشتی پُشتی است | |
| چونکه مال و مُلک را از دل براند | زان سلیمان خویش جز مسکین نخواند | |
| کوزهٔ سَربسته اندر آبِ زَفت | از دلِ پُر باد فوقِ آب رَفت | |
| بادِ درویشی چو در باطن بود | بر سر آبِ جهان ساکن بود | |
| گرچه جملهٔ این جهان ملک ویَست | ملک در چشم دل او لا شیست | |
| پس دهانِ دل ببند و مُهر کن | پُر کُنش از بادِ کِبرِ «مِن لَّدُن» | |
| جهدْ حقّست و دوا حقّست و دَرد | مُنکر اندر نَفی جهدش جهد کرد | |
| بخش ۵۱ - مقرر شدن ترجیح جهد بر توکّل | ||
| زین نمط بسیار بُرهان گفت شیر | کز جوابْ آن جبریان گشتند سیر | |
| روبه و آهو و خرگوش و شغال | جَبر را بگذاشتند و قیل و قال | |
| عهدها کردند با شیر ژیان | کاندرین بیعت نیفتد در زیان | |
| قِسم هر روزش بیاید بی جگر | حاجتش نبود تقاضایی دگر | |
| قُرعه بر هر که فتادی روز روز | سوی آن شیر او دویدی همچو یوز | |
| چون به خرگوش آمد این ساغر بدور | بانگ زد خرگوش کاخر چند جور | |
| بخش ۵۲ - انکار کردن نخچیران بر خرگوش در تاخیر رفتن بر شیر | ||
| قوم گفتندش که چندین گاه ما | جان فدا کردیم در عهد و وفا | |
| تو مجو بدنامی ما ای عَنود | تا نرنجد شیر رو رو زودِ زود | |
| بخش ۵۳ - جواب گفتن خرگوش ایشان را | ||
| گفت ای یاران مرا مُهلت دهید | تا به مکرم از بلا بیرون جهید | |
| تا امان یابد به مکرم جانتان | ماند این میراثِ فرزندانتان | |
| هر پیمبر اُمّتان را در جهان | همچنین تا مَخْلَصی میخواندشان | |
| کز فلک راهِ برونشو دیده بود | در نظر چون مردمک پیچیده بود | |
| مردمش چون مردمک دیدند خُرد | در بزرگی مردمک کس ره نبُرد | |
| بخش ۵۴ - اعتراض نخچیران بر سخن خرگوش | ||
| قوم گفتندش که ای خرْ گوشدار | خویش را اندازهٔ خرگوش دار | |
| هین چه لافست این که از تو بهتران | در نیاوردند اندر خاطر آن | |
| مُعجبی یا خود قضامان در پیست | ور نه این دم لایقِ چون تو کیست | |
| بخش ۵۵ - جواب خرگوش نخچیران را | ||
| گفت ای یاران حقم الهام داد | مر ضعیفی را قوی رایی فتاد | |
| آنچ حقّ آموخت مر زنبور را | آن نباشد شیر را و گور را | |
| خانهها سازد پر از حلوای تَر | حق برو آن علم را بگشاد دَر | |
| آنچ حق آموخت کِرم پیله را | هیچ پیلی داند آن گون حیله را | |
| آدمِ خاکی ز حق آموخت عِلم | تا به هفتم آسمان افروخت علم | |
| نام و ناموسِ ملَک را درشکست | کوری آنکس که در حق در شَکست | |
| زاهد ششصد هزاران ساله را | پوزبندی ساخت آن گوساله را | |
| تا نتاند شیر علم دین کشید | تا نگردد گرد آن قصرِ مَشید | |
| علمهای اهل حسْ شد پوزبند | تا نگیرد شیر از آن علمِ بلند | |
| قطرهٔ دل را یکی گوهر فتاد | کان به دریاها و گردونها نداد | |
| چند صورت آخر ای صورتپرست | جانِ بی معنیت از صورت نرست | |
| گر بصورت آدمی انسان بُدی | احمد و بوجهل خود یکسان بُدی | |
| نقش بر دیوار مثلِ آدمست | بنگر از صورت چه چیزِ او کمست | |
| جان کمست آن صورتِ با تاب را | رو بجو آن گوهر ِکمیاب را | |
| شد سَر شیرانِ عالم جمله پَست | چون سگِ اصحاب را دادند دست | |
| چه زیانستش از آن نَقش نَفور | چونک جانش غرق شد در بَحرِ نور | |
| وصف و صورت نیست اندر خامهها | عالم و عادل بود در نامهها | |
| عالم و عادل همه معنیست بس | کِش نیابی در مکان و پیش و پس | |
| میزند بر تَن ز سوی لامکان | مینگنجد در فلک خورشیدِ جان | |
| بخش ۵۶ - ذکر دانش خرگوش و بیان فضیلت و منافع دانستن | ||
| این سخن پایان ندارد هوش دار | هوش سوی قصهٔ خرگوش دار | |
| گوشِ خَر بفروش و دیگر گوش خَر | کین سخن را در نیابد گوشِ خَر | |
| رو تو روبهبازی خرگوش بین | مکر و شیراندازی خرگوش بین | |
| خاتَم مُلکِ سُلیمانَست عِلم | جمله عالم صورت و جانست عِلم | |
| آدمی را زین هنر بیچاره گشت | خلقِ دریاها و خلقِ کوه و دشت | |
| زو پلنگ و شیر ترسان همچو موش | زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش | |
| زو پَری و دیو ساحلها گرفت | هر یکی در جای پنهان جا گرفت | |
| آدمی را دشمنِ پنهان بَسیست | آدمیِّ با حَذَر عاقل کسیست | |
| خلقِ پنهان زشتِشان و خوبِشان | میزند در دل به هر دَم کوبشان | |
| بهر غُسل اَر دَر روی در جویبار | بر تو آسیبی زند در آبْ خار | |
| گرچه پنهان خار در آبست پَست | چونک در تو میخلد دانی که هست | |
| خارْخارِ وَحیها و وَسوسه | از هزاران کس بود نه یک کَسه | |
| باش تا حسهای تو مُبدَل شود | تا ببینیشان و مُشکل حَل شود | |
| تا سخنهای کِیان رَد کردهای | تا کِیان را سَرورِ خود کردهای | |
| بخش ۵۷ - باز طلبیدن نخچیران از خرگوش سر اندیشهٔ او را | ||
| بعد از آن گفتند کای خرگوشِ چُست | در میان آر آنچ دَر ادراکِ تست | |
| ای که با شیری تو در پیچیدهای | بازگو رایی که اندیشیدهای | |
| مشورت ادراک و هشیاری دهد | عقلها مر عقل را یاری دهد | |
| گفت پیغامبر بکن ای رایزن | مشورت «المُستشارُ مُؤتَمَنٌ» | |
وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
|
منابع: ۲- مثنوی معنوی بر اساس نسخه قونیه - به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش ۳- شرح مثنوی معنوی جلد یکم حاج ملا هادی سبزواری نوازندگان: تنبور: اسماعیل محمدی اودو (کوزه): اصغر محمدی دف: مهدی محمدی پیوستها:
|
|---|