بخش ۵۸ - منع کردن خرگوش از راز ایشان را 
گفت هر رازی نشاید باز گفت   جفت طاق آید گهی گَه طاق جُفت
از صَفا گَر دَم زَنی با آینه   تیره گردد زود با ما آینه
در بیانِ این سه، کَم جُنبان لبت   از ذَهاب و از ذَهَب، وَز مَذهبت
کین سه را خصمست بسیار و عدو   در کمینت ایستد چون داند او
ور بگویی با یکی دو الوَداع    کُلُّ سرٍّ جاوَزَ الاثنَینَ شاع
گر دو سه پَرَّنده را بندی بهَم   بر زمین مانند محبوس از الم
مشورت دارند سَرپوشیده خوب   در کنایت با غلط‌ افکن مشوب
مشورت کردی پیمبر بسته‌سَر   گفته ایشانش جواب و بی‌خبر
در مثالی بَسته گفتی رای را   تا ندانند خصم از سَر پای را
او جواب خویش بگرفتی ازو   وز سؤالش می‌نبُردی غیرْ بو
 بخش ۵۹ - قصهٔ مکر خرگوش 
ساعتی تأخیر کرد اندر شدن   بعد از آن شد پیش شیر پنجه‌زن
زان سبب کاندر شدن او ماند دیر   خاک را می‌کند و می‌غُرّید شیر
گفت من گفتم که عهد آن خسان   خام باشد خام و سُست و نارسان
دمدمهٔ ایشان مرا از خر فکند   چند بفریبد مرا این دهر چند
سخت درماند امیر سُست ریش   چون نه پس بیند نه پیش از احمقیش
راه هموارست زیرش دامها   قحطِ معنی در میانِ نامها
لفظها و نامها چون دامهاست   لفظ شیرین ریگِ آب عمر ماست
آن یکی ریگی که جوشد آب ازو   سخت کم‌یابست رو آن را بجو
منبع حکمت شود حکمت‌طلب   فارغ آید او ز تحصیل و سبب
لوحِ حافظ لوح محفوظی شود   عقل او از روحْ محظوظی شود
چون معلِّم بود عقلش ز ابتدا   بعد ازین شد عقل شاگردی ورا
عقلْ چون جبریل گوید احمدا   گر یکی گامی نهم سوزد مرا
تو مرا بگذار زین پس پیش ران   حدِّ من این بود ای سلطان جان
هر که ماند از کاهلی بی‌شکر و صبر   او همی داند که گیرد پای جَبر
هر که جبر آورد خود رنجور کَرد   تا همان رنجوریَش در گور کرد
گفت پیغمبر که رنجوری بلاغ   رنج آرد تا بمیرد چون چراغ
جبر چه بود؟ بستنِ اِشکسته را   یا بپیوستن رگی بگسسته را
چون درین ره پای خود نشکسته‌ای   بر که می‌خندی چه پا را بَسته‌ای
وانک پایش در ره کوشش شکست   دررسید او را بُراق و بر نشست
حامل دین بود او محمول شد   قابل فرمان بُد او مقبول شد
تاکنون فرمان پذیرفتی ز شاه   بعد ازین فرمان رساند بر سپاه
تاکنون اختر اثر کردی درو   بعد ازین باشد امیر اختر او
گر ترا اِشکال آید در نظر   پس تو شک داری در انْشَقَّ الْقَمَرُ
تازه کن ایمان نی از گفتِ زبان   ای هوا را تازه کرده در نهان
تا هوا تازه‌ست ایمان تازه نیست   کاین هوا جز قفلِ آن دروازه نیست
کرده‌ای تأویل حرف بِکر را   خویش را تاویل کن نه ذِکر را
بر هوا تأویل قرآن می‌کنی   پست و کژ شد از تو معنی سَنی
 بخش ۶۰ - زیافت تأویل رکیک مگس 
آن مگس بر برگ کاه و بول خَر   همچو کشتیبان همی افراشت سَر
گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام   مدّتی در فکر آن می‌مانده‌ام
اینک این دریا و این کشتی و من   مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن
بر سر دریا همی راند او عمد   می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد
بود بی‌حدّ آن چمین نسبت بدو   آن نظر که بیند آن را راست کو
عالَمش چندان بود کِش بینشَست   چشمْ چندین بحر همچندینشست
صاحب تأویلِ باطل چون مگس   وهم او بول خر و تصویرْ خَس
گر مگس تاویل بگذارد برای   آن مگس را بخت گرداند همای
آن مگس نبود کِش این عبرت بود   روح او نه در خور صورت بود
 بخش ۶۱ - تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش 
همچو آن خرگوش کو بر شیر زد   روح او کی بود اندر خوردِ قَد
شیر می‌گفت از سر تیزی و خشم   کز ره گوشم عدو بر بست چشم
مکرهای جَبریانم بسته کرد   تیغ چوبینشان تنم را خسته کرد
زین سپس من نشنوم آن دمدمه   بانگ دیوانست و غولان آن همه
بر دران ای دل تو ایشان را مه‌ایست   پوستشان برکَن کِشان جز پوست نیست
پوست چه بود گفته‌های رنگ رنگ   چون زره بر آبْ کِش نبود درنگ
این سخن چون پوست و معنی مغز دان   این سخن چون نقش و معنی همچو جان
پوست باشد مغزِ بد را عیب‌پوش   مغز نیکو را ز غیرت غیب‌پوش
چون قلم از باد بُد دفتر ز آب   هرچه بنویسی فنا گردد شتاب
نقشِ آبست اَر وفا جویی از آن   باز گردی دستهای خود گزان
باد در مَردُم هوا و آرزوست   چون هوا بگذاشتی پیغامِ هوست
خوش بود پیغامهای کردگار   کو ز سر تا پای باشد پایدار
خطبهٔ شاهان بگردد و آن کِیا   جُز کیا و خطبه‌های انبیا
زانک بَوش پادشاهان از هواست   بارنامهٔ انبیا از کبریاست
از درمها نام شاهان برکنند   نام احمد تا ابد بَر می‌زنند
نام احمد نام جملهٔ انبیاست   چونک صد آمد نود هم پیش ماست

 وزن شعر:  فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

 منابع:

۱- وبسایت گنجور

۲- مثنوی معنوی بر اساس نسخه قونیه - به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش

۳- شرح مثنوی معنوی جلد یکم حاج ملا هادی سبزواری

۴- وبسایت واژه یاب


 نوازندگان:

تنبور: اسماعیل محمدی 

اودو (کوزه): اصغر محمدی 

دف: مهدی محمدی 


پیوست‌ها:

 دانلود فایل پی دی اف

 شرح ابیات نقل از کتاب شرح مثنوی معنوی - خواجه عبدالله انصاری