دیده عمری‌ست، داغِ حیرانی‌ست   دل همان نسخه‌ی جنون‌خوانی‌ست
گر به هرسو نظر کنی چمن است   هر طرف پر زنی گل‌افشانی‌ست
بی‌نیازی بهارها دارد   گفت‌وگو محوِ باقی و فانی‌ست
خلوت آرایی، انجمن سازی   اعتبار وجوب و امکانی‌ست
آن یکی عالمِ تغافل شوق   این دگر باغِ رنگ‌گردانی‌ست
از بد و نیک آنچه دید نظر   جلوه‌گر شد که غیر بهتانی‌ست
همه را سرنوشت(در) فکر خود است   زانو آیینه‌دارِ پیشانی‌ست
خاک، آسوده پا به دامنِ ناز   که: «همین‌جا بهارِ رحمانی‌ست»
آب، خندان که: «بحر را زاینجا   عرق‌آلودِ گرمِ جولانی‌ست»
باد، مطلق‌عنان که: «عنقا را   در همین آشیان پرافشانی‌ست»
شعله، بی‌پرده: «کای نظربازان!   کسوتی نیست، جلوه عریانی‌ست»
چرخ، گردان که: «چاره نتوان یافت   زورقِ کائنات، توفانی‌ست»
صبح، اجزای خویش داد به باد   که: «نفسْ مایه‌ی پریشانی‌ست»
ابر، دامن‌کشان که: «حاصلِ دهر   خرمن‌آرای، اشکِ سامانی‌ست»
گلسِتان جامه‌در ز شوخیِ رنگ   که: «دو عالم شکست پیمانی‌ست»
شهر و غوغا که: «جلوه‌آبادی‌ست»   دشت و تسکین که: «جمله ویرانی‌ست»
بحر، سرخوش که: «مدعا گهر است»   کوه، نازان که: «لعلِ رُمّانی‌ست»
هر یک از نسخه‌ی حقیقتِ خویش   سرخطِ اظهارِ رازِ پنهانی‌ست
این‌قدر واشکافتن عبث است   گر نه فکرِ یقین گریبانی‌ست
با همه هوش معنیِ این راز   تا نفهمیده‌اند نادانی‌ست
که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما، همان اضافَتِ اوست

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

تاریخ: ۱۶-۱۰-۲۰۲۱

منبع: وب سایت گنجور - بیدل دهلوی

 دانلود فایل پی دی اف