ای به خود غرّه‌ی کمالِ قصور   با همه قرب، از حقیقت دور
غیر، جوشیده‌ای ز عالمِ عین   نار گل کرده‌ای ز گلشن نور
دل در آغوش و این همه بیدل؟   شیشه در دست و این‌قدر مخمور؟
پیر گشتی به فکرِ آب و علف   ای دلت مرغزارِ عیش و سرور
زندگی بر سرت چه بار گذاشت   که خمیدی چو پیکرِ مزدور؟
آسمانی به ذرّگی مغلوب   آفتابی به سایگی مجبور
جمله عیشی و می‌کشی کلفت   همه وصلی و می‌تپی مهجور
خلق توضیح و بینشت اغماض   دهر تحقیق و غفلتت منظور
چند پوشی لباسِ رنگ فریب   چند باشی ز چشمِ خود مستور
ای بهشتِ حقیقتِ ازلی   خوش فسردی به فکرِ حور و قصور
می‌کند شوق، معنیئی انشا   تا شود فطرتت مصون ز فتور
با حقیقت شبی دچار شدم   در فضای طرب‌سرای حضور
حیرتِ دل، درِ سؤالی زد   که مَجازت چه فتنه است و چه شور؟
گفت: ما را به حکمِ یکتایی   خودنمایی فتاده است ضرور
لیک ازبس به خود نظر کردیم   شرم شد پرده‌دارِ عرضِ ظهور
گفتمش: شرمت این‌قدر از کیست؟   گفت: از چشمِ اعتبارِ شعور
معنی این است اگر توان فهمید   عشرت این است اگر شوی مسرور
زین مَجازی که در نظر داری   جز حقیقت مدان چه نار و چه نور
برگ‌برگِ بهارِ امکان را   توام افتاده با لبِ منصور
به همین نغمه الفت‌آهنگ است   تپش کائنات تا دلِ مور
که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما، همان اضافَتِ اوست

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

تاریخ: ۲۲-۰۱-۲۰۲۲

منبع: وب سایت گنجور - بیدل دهلوی

 دانلود فایل پی دی اف