چاپ
 
 بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او، او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت 
بود بازرگان و او را طوطیی   در قفس محبوسْ زیبا طوطیی
چونک بازرگان سفر را ساز کرد   سوی هندستان شدن آغاز کرد
هر غلام و هر کنیزک را ز جود   گفت بهر تو چه آرم گوی زود
هر یکی از وی مرادی خواست کرد   جمله را وعده بداد آن نیک مرد
گفت طوطی را چه خواهی ارمغان   کارمت از خِطّهٔ هندوستان
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان   چون ببینی کن ز حال من بیان
کان فلان طوطی که مُشتاقِ شماست   از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست   وز شما چاره و رَهِ ارشاد خواست
گفت می‌شاید که من در اشتیاق   جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشد که من در بندِ سخت   گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان   من درین حبس و شما در گلستان
یاد آرید ای مهان زین مرغِِِ زار   یک صبوحی در میان مرغزار
یاد یاران یار را میمون بود   خاصه کان لیلی و این مجنون بود
ای حریفانِ بتِ موزونِ خود   من قدحها می‌خورم پر خونِ خود
یک قدح میْ‌ نوش کن بر یادِ من   گر نمی‌خواهی که بدهی دادِ من
یا بیادِ این فِتادهٔ خاک‌بیز   چونکه خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز
ای عجب آن عهد و آن سوگند کو   وعده‌های آن لب چون قند کو
گر فراق بنده از بدبندگی‌ست   چون تو با بَد بَد کنی پس فرق چیست
ای بَدی که تو کنی در خشم و جنگ   با طرب‌تر از سماع و بانگ چنگ
ای جفای تو ز دولت خوب‌تر   و انتقامِ تو ز جان محبوب‌تر
نار تو اینست نورت چون بود   ماتم این تا خود که سورت چون بود
از حلاوتها که دارد جورِ تو   وز لطافت کس نیابد غور تو
نالم و ترسم که او باور کند   وز کرم آن جور را کمتر کند
عاشقم بر قهر و بر لطفش بجِد   بوالعجب من عاشقِ این هر دو ضد
والله اَر زین خارْ در بُستان شوم   همچو بلبل زین سبب نالان شوم
این عجب بلبل که بگشاید دهان   تا خورد او خار را با گلستان
این چه بلبل این نهنگ آتشیست   جمله ناخوشها ز عشق، او را خوشیست
عاشق کُلَّست و خود کُلَّست او   عاشق خویشست و عشق خویش‌جو
 بخش ۸۵ - صفت اجنحهٔ طیور عقول الهی 
قصّهٔ طوطیّ جان زین سان بود   کو کسی کو محرم مرغان بود
کو یکی مرغی ضعیفی بی‌گناه   و اندرونِ او سلیمان با سپاه
چون بنالد زار بی ‌شُکر و گِله   افتد اندر هفت گردون غُلغله
هر دمش صد نامه صد پیک از خدا   یا رَبی زو شصت لبَّیک از خدا
زلّت او به ز طاعت نزد حق   پیش کفرش جمله ایمانها خَلَق
هر دمی او را یکی معراج خاص   بر سر تاجش نهد صد تاج خاص
صورتش بر خاک و جان بر لامکان   لامکانی فوق وَهم سالکان
لامکانی نه که در فهم آیدت   هر دمی در وی خیالی زایدت
بل مکان و لامکان در حکم او   همچو در حُکمِ بهشتی چار جو
شرح این کوته کن و رخ زین بتاب   دم مزن وَاللهُ اَعلَم بالصَّواب
باز می‌گردیم ما ای دوستان   سوی مرغ و تاجر و هندوستان
مرد بازرگان پذیرفت این پیام   کو رساند سوی جنس از وی سلام
 بخش ۸۶ - دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی 
چونک تا اقصای هندستان رسید   در بیابان طوطیی چندی بدید
مرکب استانید پس آواز داد   آن سلام و آن امانت باز داد
طوطیی زان طوطیان لرزید بَس   اوفتاد و مُرد و بگسستش نفس
شد پشیمان خواجه از گفت خبر   گفت رفتم در هلاک جانور
این مگر خویشَست با آن طوطیک   این مگر دو جسم بود و روحْ یک
این چرا کردم چرا دادم پیام   سوختم بیچاره را زین گفتِ خام
این زبان چون سنگ و هم آهن وشَست   وانچ بجهد از زبان چون آتشست
سنگ و آهن را مزن بَر هم گزاف   گَه ز روی نَقل و گَه از روی لاف
زانک تاریکست و هر سو پنبه‌زار   درمیانِ پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی که چشمان دوختند   زان سخنها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کند   روبهانِ مرده را شیران کند
جانها در اصلْ خود عیسی‌دَمند   یک زمان زخمند و گاهی مرهَمند
گر حجابْ از جانها بر خاستی   گفتِ هر جانی مسیح‌آساستی
گر سخن خواهی که گویی چون شکر   صبر کن از حرص و این حلوا مخور
صبر باشد مُشتهای زیرکان   هست حلوا آرزوی کودکان
هرکه صبر آورد گردون بر رود   هر که حلوا خورد واپس‌تر رود
بخش ۸۷ - تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می‌خور که صاحب‌دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد
صاحب دل را ندارد آن زیان   گر خورد او زهر قاتل را عیان
زانک صحّت یافت و از پرهیز رست   طالب مسکین میان تَب درست
گفت پیغامبر که ای مرد جِری   هان مکن با هیچ مطلوبی مِرِی
در تو نمرودیست آتش در مرو   رفت خواهی اول ابراهیم شو
چون نه‌ای سبّاح و نه دریاییی   در میفکن خویش از خودراییی
او ز آتش وَردِ احمر آورد   از زیانها سود بر سَر آورد
کاملی گر خاک گیرد زر شود   ناقص ار زر بُرد خاکستر شود
چون قبول حق بود آن مرد راست   دستِ او در کارها دست خداست
دستِ ناقص دست شیطانست و دیو   زانک اندر دامِ تکلیفست و ریو
جهل آید پیش او دانش شود   جهل شد علمی که در مُنکِر رود
هرچه گیرد علّتی علّت شود   کفر گیرد کاملی ملّت شود
ای مرِی کرده پیاده با سوار   سَر نخواهی بُرد اکنون پایِ دار
 بخش ۸۸ - تعظیم ساحران مر موسی را علیه‌السلام کی چه می‌فرمایی اول تو اندازی عصا 
ساحران در عهد فرعون لعین   چون مرِی کردند با موسی بکین
لیک موسی را مقدّم داشتند   ساحران او را مکرّم داشتند
زانک گفتندش که فرمان آنِ تُست   گر همی خواهی عصا تو فکن نخست
گفت نی اوّل شما ای ساحران   افکنید ان مکرها را درمیان
این قدر تعظیم دینشان را خرید   کز مِرِی آن دست و پاهاشان بُرید
ساحران چون حقِّ او بشناختند   دست و پا در جرم آن در باختند
لُقمه و نُکته‌ست کامل را حلال   تو نه‌ای کامل مخور می‌باش لال
چون تو گوشی او زبان نی جنس تو   گوشها را حق بفرمود اَنْصِتوا
کودک اوّل چون بزاید شیرنوش   مدّتی خامُش بوَد او جمله گوش
مدّتی می‌بایدش لب دوختن   از سخن تا او سخن آموختن
ور نباشد گوش و تی‌تی می‌کند   خویشتن را گُنگِ گیتی می‌کند
کَرِّ اصلی کِش نَبُد ز آغاز گوش   لال باشد کی کند در نطقْ جوش
زانکه اوّل سمع باید نطق را   سوی منطق از رهِ سمع اندر آ
وادخُلوا الابیاتَ من اَبوابِها   وَاطْلُبوا الاغراضَ فی اَسبابِها
نطق کان موقوف راهِ سمع نیست   جز که نطق خالق بی‌طمع نیست
مُبدعست او تابع اُستاد نی   مسند جمله ورا اِسناد نی
باقیان هم در حِرَف هم در مَقال   تابع استاد و محتاج مثال
زین سخن گر نیستی بیگانه‌ای   دَلق و اشکی گیر در ویرانه‌ای
زانک آدم زان عتاب از اشک رَست   اشکِ تر باشد دَم توبه‌پرست
بهر گریه آمد آدم بر زمین   تا بود گریان و نالان و حزین
آدم از فردوس و از بالای هفت   پای ماچان از برای عُذر رفت
گر ز پشت آدمی وز صُلبِ او   در طلب می‌باش هم در طُلب او
ز آتش دل و آب دیده نُقل ساز   بوستان از ابر و خورشیدست باز
تو چه دانی ذوق آبِ دیدگان   عاشق نانی تو چون نادیدگان
گر تو این انبان ز نان خالی کنی   پُر ز گوهرهای اِجلالی کنی
طفلِ جان از شیرِ شیطان باز کن   بعد از آنش با ملَک انباز کُن
تا تو تاریک و ملول و تیره‌ای   دان که با دیو لعین همشیره‌ای
لقمه‌ای کو نور افزود و کمال   آن بود آورده از کَسب حلال
روغنی کاید چراغ ما کِشَد   آبْ خوانش چون چراغی را کُشد
علم و حکمت زاید از لقمهٔ حلال   عشق و رِقَّت آید از لقمهٔ حلال
چون ز لقمه تو حسد بینی و دام   جهل و غفلت زاید آن را دان حرام
هیچ گندم کاری و جو بر دهد   دیده‌ای اسپی که کُرّهٔ خر دهد
لقمه تُخمَست و بَرش اندیشه‌ها   لقمه بحر و گوهرش اندیشه‌ها
زاید از لقمهٔ حلال اندر دهان   میل خدمت عزمِ رفتنْ آن جهان

 وزن شعر:  فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

 منابع:

۱- وبسایت گنجور

۲- مثنوی معنوی بر اساس نسخه قونیه - به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش

۳- شرح مثنوی معنوی جلد یکم حاج ملا هادی سبزواری

۴- وبسایت واژه یاب


 نوازندگان:

تنبور: اسماعیل محمدی 

اودو (کوزه): اصغر محمدی 

دف: مهدی محمدی 


پیوست‌ها:

 دانلود فایل پی دی اف

 شرح ابیات نقل از کتاب شرح مثنوی معنوی - خواجه عبدالله انصاری